تبليغاتX
حرفای صد تا یه غاز
هیچ حرف نا گفته ای در این دنیا نمانده

خیلی وقته دیگه قادر به نوشتن نیستم.... خیلی وقته دستم به هیچ کاری نمیره... تنها تفریح من شده تو تخت دراز کشیدن و باب دیلن گوش دادن.. اونم با صدای بلند... و به عکسش که رو سقف اتاق زدم خیره بشم.. عاشق مدل سیگار کشیدنشم!! انگار هیچ فشاری به سیگار وارد نمیشه... عالیه!!

i want u!!

این آهنگشو دوست دارم... اصلا دلم نمیخواد بدونم چی میگه.. من خوشم میاد..

/

دلمو بیخودی گرفتار کردم.... گرفتار یکی که..... نمی دونم.... و چیزی که بیشتر از همه عذابم میده اینه که بسیار شبیه یه نفریه.... خیلی شبیهه.....

نوشته شده توسط عاطفه در ساعت 10:54 | لینک  | 

اشتباه بزرگی مرتکب شدم. خیلی بزرگ... چرا باید لج می کردم؟؟ چرا بدون توجه به توانایی خودم این راهو انتخاب کردم؟/ نمیدونم....

.

.

خیلی وقته ازش بی خبرم.. چند هفته پیش چند شب پشت سر هم خوابشو می دیدم... هر ۲تا خطش خاموشه....اینم شد زندگی؟؟ یه نگرانی عمیق همه ی وجودمو گرفته .. نه قادرم حرفی بزنم نه می تونم کنترلش کنم... و کاری هم از من بر نمیاد..

.

.

چیزی بلد نیستم بگم.. تا تو رو دلداری بدم...خدا به موقع می رسه فقط.. به این معتقدم...!!

.

.

معتقدم؟؟؟

نوشته شده توسط عاطفه در ساعت 8:29 | لینک  | 

چرا باید شروع کرد؟ چرا باید ادامه داد؟؟

نمی دونم...

کی میخوام به جواب این سوال برسم؟؟ کی؟

نوشته شده توسط عاطفه در ساعت 21:9 | لینک  | 

گفت: زندگی سردردی بدون آسپرین است.
گفتم: میدانم...مساله این است،
که گرسنگی من تبدیل به تشنگی شده است..
و به هر ابلهی در این دنیا
احترام گذاشته ام تا بهتر زندگی کنم.
گفت: به من بگو
چرا انسان هایی با بدن شیشه ای  وجود ندارند؟
گفتم: نگاه کن
کلاغ ها ، لاشخور شده اند!
اما نگاه او بین چین های پرده ی پنجره گیر کرده بود.
و من فقط آه کشیدم و به صورت غذا نگاه کردم...
چای یا قهوه؟


نوشته شده توسط عاطفه در ساعت 17:41 | لینک  | 

چقدر دلم واسه اينجا تنگ شده.. خيلي وقته نيومده بودم. خيلي وقته خودكارم رو هيچ كاغذي نرقصيده بود..

اين روزهاروزهاي خوبي يه...گرچه به صدقه سري احمدي ن‍‍‍ژاد امتحانات افتاده شهريور و حسابي حالم گرفته است و  استاد ها هم عقده شونو سرما خالي كردن..ولي خب..در كل بايد گفت: شكر..شكر كه هنوز خورشيد بالاي سر منه.. شكركه هنوز تو يخچال صبحانه هست...شكر كه ميتونم به دوستام نصف شب زنگ بزنم و ازخواب بيدارشون كنم....

شكر...

شكر كه هنوز تو هستي....

آره..!!

نوشته شده توسط عاطفه در ساعت 20:47 | لینک  | 


من رستوران هایی رو دوست دارم که سر درش عکس آشپزش باشه با چند سیخ جیگر و جوجه و ...تو دستش(مثل دسته گل). ولی از عکس گوسفندهایی که سر در کله پزی ها میزنن خوشم نمیاد، چون دلم می سوزه واسه شون.
.
عاشق موتورم.. اینو همه میدونن...از اون نوعی که یه صندلی داره کنارش...
.
دوست دارم واسه یه روز هم که شده، فقط یه روز با یه پسر لات دوست بشم.. تیپ و قیافش هم اصل دهه ی 40. منو سوار پیکان 56 آبی رنگش کنه و ببره فشم. یه دیزی بزنه به بدن و حتما پیاز رو با مشت بترکونه.. هندونه رو هم کنار رودخونه بزنه به سنگ تا بشکنه.. با جدیت تمام..
.
همه ی عروسکام اسم دارن.. علیرضا.. هاشم1..هاشم2..گوسفند.. زلفانه... جدی ناراحت میشم اگه بگن اسمهای بدی دارن.
.
از بین حیوونا هشت پا رو دوست دارم.. هرچی هم بگن زشته باور نمی کنم.
.
هنوز شادمهر وآریان گوش میدم .. میگم دوست ندارم ولی منو یاد سلیقه ی مضحک  نوجوانی ام میندازه.. میدونم که دارم دروغ میگم.
.
دوست دارم هر چند وقت یه بار خودمو بزنم به مریضی.. هیستریک ندارم.. فقط واسه تنوعه.. خب آدم حوصله ش سر میره.
.
دوست دارم جار بزنم که خوب می نویسم..حتی میگم تعریف نه، نقد. ولی فقط افه است...کیه که از تعریف بدش بیاد؟
.
.
اینها چیزایی که عاطفه رو ساخته..همه ی این مسائل مضحک و البته مهم..تمام این چیزهای پیش پا افتاده ی هیجان انگیز...همه ی دوست داشتن های من.. همه ی خنده های من..
گستره ی افق بالای مژه های منه..چون دنیای من هر روز داره کوچک و کوچک تر میشه. اونقدر که می تونی با یه شیرجه به انتهای وجود من برسی...باور کن..!


نوشته شده توسط عاطفه در ساعت 23:8 | لینک  | 


قلبم عقلم را طلاق داده است.

و حماقتم
بیهوده سکوتم را می نوازد.
.
.
چیزی درون تو می گذرد
که من نمی دانم
چیزی درون من می گذرد
که تو می دانی..
.
عاطفه/ تیر88

نوشته شده توسط عاطفه در ساعت 19:32 | لینک  | 

**..To My Immortal..** magnify


عقربه ها را با موهایم به یکدیگر گره می زنم.

باشد که زمان بایستد،

باشد که این لحظه و این خیال جاودانه بماند،

.

.

نفس هایت را می بوسم،

وقتی بناست گرمای لحظه هایم باشد.

.

من در خیال تو،

نفس هایت را به موهایم سنجاق می زنم.

.

.

.

عاطفه /
نوشته شده توسط عاطفه در ساعت 23:19 | لینک  | 

**..4..** magnify



حتی اگر بمیرم
دیگر پایم را در خواب هایت نمی گذارم
اما با این حال
رویاهایم را هرشب برایت با پست پیشتاز می فرستم
.
یادت هست؟
هدیه ی تولدت را با نیازمندی های روزنامه پیچیده بودم
و تو به من گفتی:
تو هنوز بچه ای..
و من اخم کردم
.
.
یادت هست؟
بیا دوباره ازآن درخت توت بلند بالا رویم
ولی قول بده دستانم را رها نکنی
هنوز زخم پیشانی ام خوب نشده
.
.
یادت هست؟؟
این دیگر چه سوالی است؟
مگر می شود یادت نباشد..!!
.
ولی بیا از این به بعد
دیگر چیزی یادم نباشد
دیگر چیزی یادت نباشد
خواب هایمان را ازیکدیگر گرفتند
و چه برایمان باقی می ماند؟؟
هیچ...
وحالا چه حریصانه به این شعر نگاه می کنند
.
من دیگر به خواب های تو نخواهم آمد
حتی اگر بمیرم
خواب های تو از آن من نیست
ولی رویاهای هر شبم را
با این شعرکاغذ پیچ کن تا کسی نبیند
.
.
.
نوشته شده توسط عاطفه در ساعت 23:17 | لینک  | 

Entry for May 05, 2008 magnify

بی  پروایی هم  عالمی است
گذشته ها بوسه  برای تمام عشق کافی بود
اما حالا
برای آغاز هم بهانه ی خوبی نیست
این روزگار هم بی پروا شده
.
به عشقی که روبه رویم نشسته شک میکنم
و به " چشمان" پر از شهوت اش
به احساسات  منحصر در مرز های  ساختگی

.

من در این عشق هوس "عشق " کرده ام
عشقی با "چشمان " بسته
و "دستانی" که لمس "نفس"هایم را میخواهد
.
نوشته شده توسط عاطفه در ساعت 23:15 | لینک  |