حالا که نمیخوام روزا بگذره.. حالا که از این ساعت و دقیقه ها و ثانیه ها فراریم... حالا که میدونم.. میدونم یه رفتنی در راهه...
حالا همه چی با من چپ افتاده... عقربه های ساعت هی دهن کجی می کنن و انگار با هم مسابقه دوی سرعت گذاشتن...!!
حالم خوب نیست...
هیچ صدایی از تلفن در نمیاد...
زندگی اصلا اتفاق جالبی نیست... وقتی میدونم که روزای خوبی منتظر من نیستن..
+ نوشته شده در پنجشنبه ششم خرداد 1389ساعت 13:18  توسط عاطفه
|
یه چیزی هست.. آهان.. نقطه ی بحرانی. فکر میکرد به همون نقطه رسیده. جایی که شنیده بود هر کی بهش برسه حتما خودکشی میکنه. به خاطر همین هم رفته بود بالای یک ساختمان خیلی بلند. وقتی خودشو به لبه ی پشت بام رسوند یهو فهمید( شاید مثل خیلی های دیگه که به این نقطه میرسن) که مشکلش اونقدر ها هم جدی نبوده.. با خودش فکر کرد که برگردد و .... اما دیر شده بود. اون پاین آدمای زیادی بودن که منتظرش بودن. واسه اش سوت هم می زدند.. حتی یکی شون دوتا دستشو بالا پایین میبرد تا نشونش بده میتونه بال بزنه و بیاد پایین!
زیاد طول نکشید.
چند ثانیه کافی بود تا همه ی اون آدمایی که پایین بودند، بزرگ بشن...!
عاطفه/ 30 بهمن
+ نوشته شده در جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 15:28  توسط عاطفه
|
خیلی وقته دیگه قادر به نوشتن نیستم.... خیلی وقته دستم به هیچ کاری نمیره... تنها تفریح من شده تو تخت دراز کشیدن و باب دیلن گوش دادن.. اونم با صدای بلند... و به عکسش که رو سقف اتاق زدم خیره بشم.. عاشق مدل سیگار کشیدنشم!! انگار هیچ فشاری به سیگار وارد نمیشه... عالیه!!
i want u!!
این آهنگشو دوست دارم... اصلا دلم نمیخواد بدونم چی میگه.. من خوشم میاد..
/
دلمو بیخودی گرفتار کردم.... گرفتار یکی که..... نمی دونم.... و چیزی که بیشتر از همه عذابم میده اینه که بسیار شبیه یه نفریه.... خیلی شبیهه.....
+ نوشته شده در سه شنبه ششم بهمن 1388ساعت 10:54  توسط عاطفه
|
ا
شتباه بزرگی مرتکب شدم. خیلی بزرگ... چرا باید لج می کردم؟؟ چرا بدون توجه به توانایی خودم این راهو انتخاب کردم؟/ نمیدونم....
.
.
خیلی وقته ازش بی خبرم.. چند هفته پیش چند شب پشت سر هم خوابشو می دیدم... هر ۲تا خطش خاموشه....اینم شد زندگی؟؟ یه نگرانی عمیق همه ی وجودمو گرفته .. نه قادرم حرفی بزنم نه می تونم کنترلش کنم... و کاری هم از من بر نمیاد..
.
.
چیزی بلد نیستم بگم.. تا تو رو دلداری بدم...خدا به موقع می رسه فقط.. به این معتقدم...!!
.
.
معتقدم؟؟؟
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 8:29  توسط عاطفه
|
چرا باید شروع کرد؟ چرا باید ادامه داد؟؟نمی دونم...
کی میخوام به جواب این سوال برسم؟؟ کی؟
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 21:9  توسط عاطفه
|